على اكبر دهخدا
1315
امثال و حكم ( فارسى )
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى عاقبت زان در برون آيد سرى ( . . . چون نشينى بر سر كوى كسى * عاقبت بينى تو هم روى كسى چون ز چاهى ميكنى هر روز خاك * عاقبت اندر رسى در آب پاك . ) مولوى . اقتباس از : من قرع بابا و لج ولج . حديث . و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . گفت پيغمبر كه در بازارها دو فرشته مىكند دائم ندا كايخدا تو منفقانرا ده خلف ويخدا تو ممسكانرا ده تلف . مولوى . اقتباس از : اللهم اعط كل منفق خلفا و كل ممسك تلفا . حديث . گفت پيغمبر كه هستند از فنون اهل جنت در خصومتها زبون ( . . . از كمال حزم و سوء الظن خويش * نى ز نقص و بددلى و ضعف كيش . ) مولوى . نظير : الحزم سوء الظن . گفت تا چشمش كلاپيسه شدن كور گشته است اين دو چشم شوخ من . رجوع بمثنوى چاپ علاء الدوله صفحهء 533 شود . گفت چشم تنگ دنيادار را يا قناعت پر كند يا خاك گور ( آن شنيدستى كه وقتى تاجرى * در بيابانى بيفتاد از ستور . . . ) سعدى . گفت حاجى خانه است ؟ گفتند نه . گفت اگر هم بود به چيزى نبود . گفت خانهء قاضى عروسى است . گفت بتوچه . گفت مرا هم دعوت كردهاند . گفت به من چه . گفت دزدى شحنه را كاى پادشاه آنچه كردم بود آن حكم إله گفت شحنه آنچه منهم ميكنم حكم حق است اى دو چشم روشنم . مولوى . رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود . گفت رخم گرچه زجاجىوش است ايمنى از ريشكشان هم خوش است ( كوسهء كمريش دلى داشت تنگ * ريشكشان ديد يكيرا بچنگ . . . ) رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود . گفت شخصى خوب ورد آوردهاى ليك سوراخ دعا گم كردهاى . مولوى . رجوع به : سوراخ دعا گم كردن ، شود . گفت عمرت چند سال است اى پسر بازگوى و در مدزد و ميشمر گفت هجده هفده نىنى شانزده اى برادر خوانده يا كه پانزده گفت واپس واپس اى خيره سرت باز ميرو تابه [ . . . ] مادرت . مولوى .